داستان House of Horrorsقسمت13

نام داستان:خانه ی وحشت،House of Horrors

نوع داستان:ترسناک

نویسنده:سارا

شخصیت های داستان:ساراح،رزا،جیم

شاید شما با خوندن این داستان بگید هیچ ترسناک نیست و میتونست از این ترسناک تر هم باشه

اما شماها میتونید خودتون رو جای شخصیت های داستان بذارید

اینطوری بهتر میتونید اتفاقایی که توی داستان بیفته رو درک کنین وداستان جذاب تر به نظرتون برسه

واسه خوندن این پارت13 از داستان به ادامه مراجعه کنید


جیم نگاهی به فیلم انداخت و تا اخر فیلم فیلم و رد کرد اما جز برفک هیچی نبود

ــ بیخیال ... شاید دوربین خرابه

جیم نگاهی به رزا انداخت و یه لبخند زد

ـ آره مشکل از دوربینه ...

رزا خیالش از این بابت راحت شد و لبخند زد

یه صدای جیغ دخترونه فضارو پر کرد... صداهای وحشتناکی که فضارو پر کرده بود باعث شد رزا گریه کنه

رزا و جیم صدای دختری رو شنیدن که جیم از تعجب هیچی نمیتونست بگه

باز هم صدای همون دختر و میشنیدن

〰سارااااااااااااح ... ساااااااااراااااح

صدای قدم زدن توی خونه و خنده متفاوت دخترونه تنها اینا بودن که توی این موقع ترس رزا و جیم رو چند برابر کرده بود

صدای شکستن پشت سر هم ظرفا از آشپز خونه میومد

بعد هم افتادن تک تک قاب ها از روی دیوار

که یهو خونه رو تاریکیه مطلق گرفت

روشناییه توی خونه فقط چراغ گوشیه جیم و رزا بود

جیم دستای رزا رو گرفت سمت حیاط دویدن که متوجه باز شدن در زیرزمین شدن بعد مکث کردن

رزا ترس عجیبی توی وجودش بود و مدام دستای جیم و میکشید و التماس به جیم میکرد تا از خونه خارج بشن

اما انگار که یه چیزی جیم و سمت زیرزمین میکشید

جیم نزدیک درزیرزمین شد که درزیرزمین خیلی آروم بسته شد

و دستگیره در زیرزمین واسه قفل شدنش روبه بالا کشیده شد

ــ خواهش میکنم بریـــــــــــــم جیـــــــــــــــم ... به چی نگاه میکنی ؟ ... بریــــــــــــــــــــم تو رو خداااااااااااااااااااااااا ... جیـــــــــم

جیم نگاهی به رزا انداخت و دستای رزا رو گرفت

در حالی که رزا دویدنش دست خودش نبود جیم میکشیدش بیرون خونه

جیم و رزا از خونه خارج شدن

جیم خواست به هری یه تماس بگیره تا بگه که میرن خونه هری

اما متوجه شد گوشیش باتریش تموم شده و خاموشه

گوشیه رزا زنگ میخورد با دیدن اسم اونی که با رزا تماس گرفته بود رزا نمیدونست باید خوشحال باشه یا ناراحت

با این حال تصمیم گرفت جواب ساراح و بده

رزا هر چی حرف زد فقط صداهای وحشتناک اون خونه از پشت گوشی میومد

رزا از عصبیانیت و ترس زیاد باتری گوشیشو در آورد و کوبید زمین

بعد پاهاشو چند بار کوبید روی گوشی همراه با جیغ

جیم فقط به رزا نگاه میکرد

جیم و رزا نشستن تو ماشین

ـ خب ... اینجا آشنایی کسی رو نداری ؟

ــ راستش نه ...

ـ خیله خب بریم

ــ کجا ؟

جیم حرکت کرد

ـ بالاخره میفهمی

نیم ساعتی گذشت که جیم جلوی یه خونه نگه داشت و نگاهی به رزا انداخت

ـ خب ... نمیخوای پیادی شی ؟

ــ اینجا کجاست ؟

ـ پیاده شو دیگه

رزا از ماشین پیاده شد و جیم ماشین و پارک کرد و پیاده شد

ـ سر و وضعتو مرتب کن ... اگه کمی نامرتب باشی میندازتت بیرون

ــ چطور مگه ؟

بعد موهاشو مرتب کرد و جیم زنگ خونه رو زد ... که یه پیر زن در و باز کرد ...

ـ سلام

ــ سـ سلام

م ـ سلام اتفاقی افتاده اومدی جیم ؟ ... این دختره کیه همراهت ؟

ـ ا این ... رزا کری ... من با کمک رزا کری توستم پروژه ی کاریمو بهتر ادامش بدم ... راستش همکارمه

م ـ نیاز به این همه وراجی نیست ... بیاید داخل

جیم و رزا بعد از پیرزن وارد خونه شدن ...  رزا نگرانیه خاصی تو وجودش بود

ــ جیم ... میتونی بگی اینجا کجاست ؟

ـ اینجا خونه مادربزرگ منه ... بهتره زیاد باهاش حرف نزنی

ــ بـ باشه

ـ خوبه

م ـ خب نگفتید ... اتفاقی افتاده ؟ ... میدونی ساعت چنده ؟ ... این موقع شب اومدید اینجا ؟

ـ راستش دلم واستون تنگ شده بود ... از تنهایی توی خونه خسته شده بودم

پیرزن نگاهی به رزا کرد ... نگاهشو رو به جیم کرد

م ـ تنهایی ؟

ـ خوشحالم که میبینمتون

م ـ خوبه ... خب ؟ ... من باید برم بخوابم ... تو هم چیزی نیاز داری خودت بردار و بخواب ... دختر تو هم بیا پیش من

رزا کمی روبه پیرزن خم شد و از جاش بلند شد و دنبال پیرزن رفت

جیم هم چیزایی که لازم داشت و برداشت و خوابید

خرپوفای پیرزن اجازه خواب به رزا نمیدادن

رزا نگاهی تو صورت پیرزن انداخت بعد بلند شد نشست

که متوجه شد پیرزن چشماشو باز کرده

م ـ چرا نشستی بهتر نیست بخوابی ؟ ... اینطوری مزاحم خواب منم هستی

رزا موهاشو پشت گوشش انداخت  و سرشو انداخت پایین

ــ من معذرت میخوام ... شب بخیر مادربزرگ ...

م ـ شب بخیر بهتره بخوابی

چند دقیقه ای نگذشت که دوباره صدای خرپوفای پیرزن بلند شد ... رزا پتو رو کشید رو سرش و با چشمای باز اخماشو تو هم کرده بود و زیر لب فحش میداد ...

م ـ بهتر نیست این موقع شب کمتر وزوز کنی ؟ صدات مثل مگس تو گوشمه

ــ کمی دلم درد گرفته ... من الآن میام

بعد از جاش بلند شد ... رفت دستشویی ... آب تو صورتش ریخت و نگاهی تو آیینه انداخت ...

ــ آخخ رزا تو آخرش هم دیوونه میشی

رزا از دستشویی اومد بیرون و به دور و برش نگاهی انداخت

ــ یعنی دوباره باید برم کنار اون پیرزن بخوابم آهههههه

بعد از ناچاری رفت بخوابه خلاصه هر جور شد رزا تونست حداکثرش دو ساعت بخوابه ... ساعت هفت صبح بود که پیرزن صدای رزا زد

ـ خب مادربزرگ چیز دیگه ای نیاز ندارید ؟

م ـ نه ... همینایی که گفتم و بخر بیار واسم ... اگه این دختره هم میخواد ...

ـ الآن بیدار میشه

م ـ تو از کجا میدونی ؟ ... خوابش هم خیلی باید سنگین باشه که هر چی من صدا زدم جوابمو نداده 

 

منتظر قسمت های بعد این داستان باشید و با خوندن این داستان ما رو همراهی کنید

[ پنج‌شنبه 10 تیر 1395 ] [ 14:55 ] [ terrible_fear ] [ بازدید : 536 ] [ نظرات (0) ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
آخرین مطالب
پست ثابت (شنبه 06 تیر 1405)
داستان House of Horrorsقسمت13 (شنبه 06 تیر 1405)
بَختَک (شنبه 06 تیر 1405)
ارواح سر گردان (شنبه 06 تیر 1405)
روح (شنبه 06 تیر 1405)
داستان House of Horrorsقسمت12 (شنبه 06 تیر 1405)
جن (شنبه 06 تیر 1405)
داستان House of Horrorsقسمت11 (شنبه 06 تیر 1405)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران